تبليغاتX
!!!!هيـــــــــــس

!!!!هيـــــــــــس

به اشاره ي باران،هيــــس/حرف ها شنيدني نيست/گفتني نيست/حرف ها فقط بغض لحظه هاست كه مي ماند

عموم هم رفت...

نمی دونم چی باید بنویسم
از کی،از چی،از کجا
از این زندگیم که تبدیل شده به یه تراژدی خنده دار؟

نمی دونم...
فقط اینکه عموم هم رفت
رفت به اونجا که من نمی دونم کجاست
رفت مثل بانو
با این تفاوت که ناگهانی...ناگهانی

فکر کنم ایجا ازش زیاد نوشتم
عموم تو تک تک سلول های زندگیم بود
"بود"...یه فعل ماضی عوضی
فعل هایی که گند زدن به زندگی من
دلم می خواد انگشتمُ بذارم ته حلقوم روزگارم و تا آخرین ذره ی زندگیمو بالا بیارم

دلم برای صداش پر میزنه
برای عمویو گفتنش...خانم  گل گفتنش
برای اینکه صبح ها با صداش بیدار بشم
برای اخم و تخمش...برای دعوا هاش...
برای شک کردن هاش.برای اینکه باورم نکنه

هر زنگی که گوشیم می خوره منتظرم اسمشو بگه و من بپرم تا یه بار دیگه صداشو بشنوم..
همیشه تو اتوبوس با هم حرف می زدیم
مملکت فکر می کردن که این دختره واقعن با عموش حرف می زنه؟واقعا عموشُ از پشت گوشی می بوسه؟
حالا دارن یه دختر رو می بینن که از این اتوبوس به اون اتوبوس
میپلکه و اشک میریزه
زل میزنه به گوشیش و اشک میریزه
بذار همه بگن این خله...بذار هر کس هر چی می خواد بگه


خدایا،میگن تو همین نزدیکی ها هستی،عموم کو؟
کجا رفته؟
حالم از این دنیا این ادما این ساعتا این عقریه های لعنتی که گیر کردن
از هر چی که با حکمتت می گیری و پس می دی بهم می خوره..
کو انصافت؟ من فقط عمومُ داشتم
اونم ازم گرفتی...
کاش خواب باشم.کاش این کابوس باشه
ولی هر چقدر چشامو می بندمُ دوباره باز می کنم
بازم همینه و همین و همین...


خدایا،من عمومُ می خوام...

هیچ کس نمیفهمه...هیچ کس

هیچ کس درک نمیکنه چی از قلب من کنده شده

کاش خوب باشه...کاش خوووووووب باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 21:3  توسط شايد يه آدم!  | 

کشتن روزها




بالاخره آخر فروردین اومد
چقدر سخت،چقدر دیر...
چقدر بد بود.چقدر تلخ بود.چـــقدر ...


دستم به عکاسی نمیره.به مداد.به کاغذ.به نوشتن.به خوردن.به هر چی زندگی
الان شبِ ،فردا صبح میشه!
و دوباره شب!
هیچ فرقی ندارن با هم.نمی دونم چند شنبه است،فقط می دونم آخر فروردین شده.
اذون ظهر که میشه از خواب بلند میشم.سه ساعت بعدش ناهار می خورم.
5 ساعت بعدش شام.تمام مدت جلوی کامپیوترم و به صفحه زل می زنم.
تو نت می چرخم.اخبار عکاسی رو می خونم .ایمیلمو چک می کنم،
تا ساعت سه نصفه شب بشه.رادیو روشن می کنم و مثلا می خوابم.
بعد اذون ظهر و ...


دانشگاه میرم.کلاس های صبح نه.
وسایلمُ جا میذارم.یکشنبه موبایلمو گذاشته بودم تو یخچال یه سوپر مارکت و به جاش آب برداشته بودم.شانس آوردم تا نشستم تو اتوبوس حواسم سر جاش اومد...
شنبه دوربینمُ جا گذاشتم تو اتوبوس....موقع پیاده شدن یکی صدام کرد و داد بهم.
چقدر فکر کردم تا یادم اومد برای چی دوربینُ تو اتوبوس در آوردم.
برای عکس گرفتن از این و این .قراره زلزله بیاد تهران!


دیروز یکی ازم پرسید خدا رو قبول داری؟
من مُردم تا تونستم بگم "اونطور که دلم می خواد نه"
چه جواب مزخرفی دادم من!
چه سوال سختی پرسید اون!


دلم می خواد نباشم
یک هفته از بودن مرخصی بگیرم
می خوام تنهای تنها روی یک کوه بالای جنگل باشم
می خوام دلتنگ همه کس و همه چیز بشم
می خوام برای زندگی دلم تنگ بشه
برای پدر و مادر؛خواهر و برادرم....
برای نفس کشیدن..
برای عاشق بودن
برای...

عموم میگه :

"آرزوهاتو کم کن
به چیزایی که نیست و نداری فکر نکن
قدر چیزایی رو که داری بدون"


وای عموم...
حالش خیلی خرابه

بانو ازم قول گرفت مواظبش باشم
آخه این چه قولی بود از من گرفت؟
این چه قولی بود بهش دادم...من چیکار می تونم برای اون بکنم؟
من از پس خودمم بر نمیام...لعنت به من


هیچ هدفی ندارم.برنامه ریزی که سر جای خود
نمی دونم چی می خوام
نمی دونم چیکار باید بکنم
دلم می خواد برم...
کاش می شد نبود...



دریغا مسافر غمگین"بهار هشتادُ نه" !
مگر همین دقیقه ی نزدیک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارشِ بد مجالِ گریه سخن می گفتیم
مگر ندیدیم که پرنده از شدت پشیمانیِ آفتاب
پَر بسته بر شاخه سار خیس
خواب آرامش آسمان می دید
پس چرا نیامدی
پس چرا باران آمد و تو نیامدی!؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0:5  توسط شايد يه آدم!  |